X
تبلیغات
سکانس های من...
 
دوس دارم 
اگه یه روزی بچه داشته باشم
بزرگ که شد
بهش بگم
برو با دلت زندگی کن
ما که زندگی‌مون دست عقلمون بودشدیم این
بیرونمون بقیه رو کشت تومون خودمون رو
نفهمیدیم بیس سالگیُ سی سالگی چی شد
تو بروهر چی عشقت کشیدهمون کارو بکن فکر فردات هم نباش
پشت سرت راه میفتم هر گندی زدیخودم برات جمعش می‌کنم
هر خرابکاری هم که کردی پشتتم.....!

|+| نوشته شده توسط سمیرا در شنبه 11 آذر1391  |
 
اگر تو بخواهی دور می ایستم ...


 و می نگرم تکان دادن دستهایت را  ...


 و چقدر من محتاجم به آغوشت هنوز !!!!

|+| نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه 1 آبان1391  |
 
گاهی جراً ت نمیکنم پشت سرم را نگاه کنم


 

 که ببینم ...... جام خالیه یا نه !؟؟؟

 

 می خندم ! دیگرتب هم ندارم


 

 داغ هم نیستم سرد شده ام سرد سرد


 

 می ترسم شاید دق کرده ام کسی چه می داند ...

|+| نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه 1 آبان1391  |
 
آنکه دوستم داشت؛


 آدم با گذشتی بود؛


 حــتـــی از مـــن هــــم گــــذشــــت ...!

|+| نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه 1 آبان1391  |
 
کسی چه میداند امروز چند بار فرو ریختم ...


 از دیدن کسی که ...


 تنها لباسش شبیه "تـــــو" بود !!!

|+| نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه 1 آبان1391  |
 

بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون


چشام خیره به نورچراغ تو خیابون


خاطرات گذشته منو میکشه آروم

چه حالی دارم امشب به یاد تو زیر بارون 

|+| نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه 1 آبان1391  |
 

 آرزویم با تو بودن است؛


 اما نه به بهای پا گذاشتن روی آرزوی تو؛


 آرزویم این است که؛


 بخواهی و بمانی؛


 نـــه ایــنــکــه بــمــانــی بــه خــواهــشـــم ...!


|+| نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه 1 آبان1391  |
 

 

اشتباه من این بود ....


هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ....


فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند ...

|+| نوشته شده توسط سمیرا در جمعه 14 مهر1391  |
 
 

روحــم میخــواهد بــرود یه گوشـــه بنشـــیند 

 

پشتش را به دنیا بکند و با صدای بلند بگوید:

 

مــَــــــــــــــــن دیگــَــــــــر بـازی نمیکـــــــــــنم........

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا در جمعه 14 مهر1391  |
 

 

خوبم من ....ارامم.. من قول داده ام........

|+| نوشته شده توسط سمیرا در جمعه 14 مهر1391  |
 

رابطه ای رو که مرده؛

 

هر ۵ دقیقه ۱ بار نبضشو نگیر؛

 

دیگه مرده ...

|+| نوشته شده توسط سمیرا در جمعه 14 مهر1391  |
 

آدم خـاصـي نـيـسـتـم



مـخـاطـب خـاصـي هـم نـدارم



فـقـط


حس خاصی دارم.....

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا در جمعه 14 مهر1391  |
 

نگران فردایت نباش ،

خــــــــدای دیروز و امروزت ،

فردا هم هست ....

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا در جمعه 14 مهر1391  |
 

 دلـم گـرفته است ...

نه اینـکه کسی کاری کرده باشد نه ...

من آنقدر آدم گریز شده ام ...

که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد..

دلم گرفتـه است که آنچه هستم را نمی فهمند ...

و آنچه هستند را میپذیرم ...

و دنیـا هم به رویش نمی آورد این تنـاقض را ....

|+| نوشته شده توسط سمیرا در جمعه 14 مهر1391  |
 

عـُبـور مـےڪُنَمـ

 

هـَر روز

 

اَز نیمـڪَتــ هـآی خـآلـےِ پـآرڪ...

 

طـوری ڪﮧ اِنگـآر ڪَسـےِ...

 

دَر نیمـڪَتـ هـآی آخـَر..

 

اِنتـِظـآرَمـ را مـے ڪِشـَد..

 

بــﮧ آטּ جــآ میـرِسـَمـ..

 

بــآیـَد وانـِمـود ڪُنـَمـ ڪﮧ...

 

بـــآز هـَمـ دیـر رِسیـده اَمـ..

|+| نوشته شده توسط سمیرا در چهارشنبه 12 مهر1391  |
 

دِلـَمـ رُمـآטּ عـآشـِقـآنـﮧ مــےخـواهـّد

ڪﮧ تـو...

آטּ پـِسـَرَڪِ بـآلا بـُلـَنـدِ سیـنـﮧ سـِپـَرَشـ بــآشــے..

وَ مـَטּ..

دُختـَرَڪے ســَر بـﮧ هـَوا..

ڪﮧ بـآ تـَمـآمـِ سـَر بـﮧ هـَوا بــودَنـَشـ

بــﮧ راه آوَرد..

تـو را وَ دِلـَتــ را.....

|+| نوشته شده توسط سمیرا در چهارشنبه 12 مهر1391  |
 

زِندِگیـه مـَن کـامـِلا داره یـِکنـَواختــ|:ــ پیـش  میــره..

رَسمــآ خـَستـه شـ|:ـُدَمـ

خـُدایــآ..

مـَن نیــآز بــه تـَغیــرُتـَحـَوُل دارَمــ....

|+| نوشته شده توسط سمیرا در چهارشنبه 12 مهر1391  |
 

دِلتـَنگـَمـ

 

مـِثـل مــآدَربـُزُرگـِ بـے سـَوادی ڪﮧ

 

هـَوای بـَچـﮧاَش را ڪَرده

 

وَلــے

 

بـَلـَد نیسـت

 

شــُمـآره اَشـ را بـِگـیـرَد.....

|+| نوشته شده توسط سمیرا در چهارشنبه 12 مهر1391  |
 

 

حرفی نیست...فقط مینویسم رفت ، آن احساسی که تو را دوست میداشت ...

|+| نوشته شده توسط سمیرا در چهارشنبه 12 مهر1391  |
 بی تو واسه دیوونگی انگیزه ای نیست:
مرده شورم را ببرند با این قیافه ی اخمالو و همیشه بی تفاوتم ... با تصمیم های نگرفته ...و این تصمیم های احمقانه ی گرفته ... جای عقل و احساسم قاطی شده .. نمی دانم شاید بیشتر این روزها که توی اتاق حبسم ، از آن حبس های خود خواسته، و هی راه می روم ، بیشتر فکر می کنم که چرا نشد؟ چرا دست به هر چیزی زدم نشد؟ چرا وقتی بچه بودم کسی برایم دعا نکرد که" دست به هر چی می زنی طلا شه "؟ بچگی ... بچگی ... بچگی سگی ... کاش تراویس**** یکی از اسلحه هایش را به من قرض می داد تا گوشه ی مغزم را که  پر از تصویر بچگی هاست منفجر کنم ..کاش کسی بهانه دستم می داد و جرات می کردم داد بزنم ، مثل روزی که لب دریا ، دریا را لگد باران کردم ! دیگر نمی دانم چه می خواهم ... فقط می خواهم پیش بروم به سوی نا معلوم ... نامعلومی ها همیشه جای امید دارد ...

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا در چهارشنبه 12 مهر1391  |
 
خَستــــه ام !!

امــــا تَحمـُـــل مـی کُنــم ...

خُــــدایـــا روزِگــــارت بـَــد تـــا کـــرد بــــا " مـَــن و اِحســاسَــمــ " ...!!

|+| نوشته شده توسط سمیرا در سه شنبه 28 شهریور1391  |
 
هر روز بر روی دلم می نویسم


عاشقی تا اطلاع ثانوی ممنوع


یه رویای با تو بودن که می رسم


دیگر بار


دلم می لرزد


تو چه می فهمی


حال و روز کسی را که


دیگر هیچ نگاهی


دلش را نمی لرزاند۰۰۰!
|+| نوشته شده توسط سمیرا در سه شنبه 28 شهریور1391  |
 

آدم دلتـــنگ

 

حرف حالی اش نمی شود ....

 

لطفاً برایش فلسفه نبافید

|+| نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه 13 شهریور1391  |
 

دارد پاییز می رسد؛

 

برگم؛

 

پُر از اضطرابِ افتادن ...

|+| نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه 13 شهریور1391  |
 

یه وقتــــــایی هست که جواب همه نگرانیـــات و دلتنگیات

میشــه یه جمله

که میكوبن تو صورتــــت

"بهم گیر نـــــــده، حوصله ندارم ".......!

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه 13 شهریور1391  |
 

بعضی چیزها را " باید " بنویسم

نه برای اینکه همه " بخونن " و بگن " عالیه "


برای اینکه " خفه نشم
"

همین !!

|+| نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه 13 شهریور1391  |
 
حسین پناهی :

قطعا روزی صدایم را خواهی شنید... روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز..

|+| نوشته شده توسط سمیرا در پنجشنبه 9 شهریور1391  |
 

عکس

|+| نوشته شده توسط سمیرا در پنجشنبه 9 شهریور1391  |
 
دلـــــــم تــــــنــــــگ شـــــــــده
برای عکس هایی که پاره کردم و سوزانـدمشان...
برای دفتر خاطراتم که مدتهاست دیگر چیزی در آن نمی نویسم...
حـتـی برای آدمهای حسودی که دورو برم می چرخیدند و خـیـلـی دیـــرشناختمشان...!
برای بـی خـیـالــی و آرامشی که مدتهاست که دیگر ندارمش...
خنده هایی که دارم فراموششان می کنم...
و برای خودم که حالا دیگـر خیلی عوض شده ام!(دلم تنگ شده واسه خودمممم)
|+| نوشته شده توسط سمیرا در پنجشنبه 9 شهریور1391  |
 تنهـــــــــــــــائی از تو آدمی میسازد که دیگر شبیه آدم نیست...

ساعتها زیر دوش می نشینی به کاشی های حمام خیره می شوی
غذایت را سرد می خوری
ناهارها نصفه شب ، صبحانه را شام!
لباسهایت دیگر به تو نمی آیند ، همه را قیچی می زنی!
ساعتها به یک آهنگ تکراری گوش می کنی و هیچ وقت آهنگ را حفظ نمی شوی!
شبها علامت سوالهای فکرت را می شمری تا خوابت ببرد!
تنهـــــــــــــــائی از تو آدمی میسازد که دیگر شبیه آدم نیست...

 

|+| نوشته شده توسط سمیرا در پنجشنبه 9 شهریور1391  |
 
 
بالا