X
تبلیغات
سکانس های من...

گاهی دلت میخواهد چمدانت را ببندی و به یک سفر بروی

به یک جای دور،فرقی نمی کند کجا باشد، جایی که کسی تو را نشناسد

و بعد

چمدانت را باز کنی

و از اول شروع کنی همه چیز را......

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1392ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 
بعضی دردها را نمی شود نوشت، بعضی درد ها را نمی شود گفت، هرگز، هیچ کجا و با هیچکس، چه تلخ ست و چه غریب وقتی نمی دانی کجایی، چه باید بکنی، باید بروی؟ یا بایستی یا برگردی؟ که اینهمه روز را درست رفته ای؟ چه در انتظار توست؟ دل خودت را دریابی یا دل دیگران را؟ نمی دانی حسرت عمر رفته را بخوری؟ یا افسوس روزهای نیامده را.. نمی دانی قدم هایت را بشماری یا سربه هوا بروی؟ سخت بگیری به خودت یا سرخوش باشی با دلت!!منتظر بمانی یا دل برداری از همه تعلقاتت!! بعضی دردها را نه می شود گفت، نه می شود کشید و نه می شود نواخت، دل خانه می خواهد، صاحبخانه می خواهد، دل آواره ی بلاتکلیف نباید... دلم سنگین شده است، شاید به مثابه یک کیسه سیمان بدبار، دلم بر بدنم سنگینی می کند، باید سبک کنم خودم را، باید از شر این دل، دل بلاتکلیفِ آواره خلاص شوم، نه فروش فوق العاده ای در کار نیست، باید معدوم شود، باید سینه ام از هر چه ندانستن و انتظار بی فرجام است تهی شود، یک جلاد می خواهم، یک جلاد حرفه ای، که بیاید بشکافد این سینه را، بردارد این دل را، سبک کند مرا، شاید پرواز بیاموزم یا حتا شنا کردن در آبهای آزاد را، که بروم، بی چمدان، بی سنگینی، بی کلید، بی آدرس، بی بازگشت...

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1392ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

روزهای من میگذرد ، سردتر از سرمای این روزهای پاییز 

من از یخ زدن میترسم 

من از یخ زدن این همه احساس میترسم

من میترسم

من از هجوم این همه سرما میترسم

من از مرگ عاطفه میترسم

من از سرمای زمستانی که در راه است میترسم

میترسم

بخدا میترسم بهار بیاید و من مرده باشم.....

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1392ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 
دلم می‌خواد یه مدتی همین‌جور بی‌خیال، برای خودم زندگی کنم. فقط برای خودم - حتی به خودم هم فکر نکنم - همین جور بی‌فکر. بدون این‌که منتظر چیزی باشم ،یا منتظر کسی....!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1392ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

وقتي از دوست داشتن كسی مطمئن نيستي حق نداری

دستاشو بگيري كه به دستات عادتش بدی ...

وقتي كسي رو سهم خودت نميدوني حق نداری

پيچ و تاب بدنش رو زير و رو كنی ...

وقتي موندنی نيستي حق نداری

از آينده های خوش باهاش حرف بزنی و براش رويا بسازی...

وقتی دلت به بودنش شك داره حق نداری

بهش بگی عشقم...

وقتي هميشه دنبال يه حرفی،بحثی،سندی،

بهانه ای كه تركش كنی

حق نداری ادعای دوست داشتن كنی...

وقتي به اعتماد كسي تكيه گاه شدی ... حق نداری

زمينش بزنی ...

اگه همه اين كارو كردي فارغ از جنسييتت مـــــردی...

عشق،دوست داشتن...

گرفتن دستی كه نه گير ديروز باشه نه توی غصه فردا...

تمام تلاشش بخشيدن

خوشي های امروز به تو باشه و ساختن بهتر فردا...

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1392ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 
دوس دارم 
اگه یه روزی بچه داشته باشم
بزرگ که شد
بهش بگم
برو با دلت زندگی کن
ما که زندگی‌مون دست عقلمون بودشدیم این
بیرونمون بقیه رو کشت تومون خودمون رو
نفهمیدیم بیس سالگیُ سی سالگی چی شد
تو بروهر چی عشقت کشیدهمون کارو بکن فکر فردات هم نباش
پشت سرت راه میفتم هر گندی زدیخودم برات جمعش می‌کنم
هر خرابکاری هم که کردی پشتتم.....!

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1391ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 
اگر تو بخواهی دور می ایستم ...


 و می نگرم تکان دادن دستهایت را  ...


 و چقدر من محتاجم به آغوشت هنوز !!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1391ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 
گاهی جراً ت نمیکنم پشت سرم را نگاه کنم


 

 که ببینم ...... جام خالیه یا نه !؟؟؟

 

 می خندم ! دیگرتب هم ندارم


 

 داغ هم نیستم سرد شده ام سرد سرد


 

 می ترسم شاید دق کرده ام کسی چه می داند ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1391ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 
آنکه دوستم داشت؛


 آدم با گذشتی بود؛


 حــتـــی از مـــن هــــم گــــذشــــت ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1391ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 
کسی چه میداند امروز چند بار فرو ریختم ...


 از دیدن کسی که ...


 تنها لباسش شبیه "تـــــو" بود !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1391ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون


چشام خیره به نورچراغ تو خیابون


خاطرات گذشته منو میکشه آروم

چه حالی دارم امشب به یاد تو زیر بارون 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1391ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

 آرزویم با تو بودن است؛


 اما نه به بهای پا گذاشتن روی آرزوی تو؛


 آرزویم این است که؛


 بخواهی و بمانی؛


 نـــه ایــنــکــه بــمــانــی بــه خــواهــشـــم ...!


+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1391ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

 

اشتباه من این بود ....


هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ....


فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند ...

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1391ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط سمیرا | 
 

روحــم میخــواهد بــرود یه گوشـــه بنشـــیند 

 

پشتش را به دنیا بکند و با صدای بلند بگوید:

 

مــَــــــــــــــــن دیگــَــــــــر بـازی نمیکـــــــــــنم........

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1391ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط سمیرا | 

 

خوبم من ....ارامم.. من قول داده ام........

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1391ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط سمیرا | 

رابطه ای رو که مرده؛

 

هر ۵ دقیقه ۱ بار نبضشو نگیر؛

 

دیگه مرده ...

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1391ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط سمیرا | 

آدم خـاصـي نـيـسـتـم



مـخـاطـب خـاصـي هـم نـدارم



فـقـط


حس خاصی دارم.....

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1391ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط سمیرا | 

نگران فردایت نباش ،

خــــــــدای دیروز و امروزت ،

فردا هم هست ....

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1391ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط سمیرا | 

 دلـم گـرفته است ...

نه اینـکه کسی کاری کرده باشد نه ...

من آنقدر آدم گریز شده ام ...

که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد..

دلم گرفتـه است که آنچه هستم را نمی فهمند ...

و آنچه هستند را میپذیرم ...

و دنیـا هم به رویش نمی آورد این تنـاقض را ....

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1391ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط سمیرا | 

عـُبـور مـےڪُنَمـ

 

هـَر روز

 

اَز نیمـڪَتــ هـآی خـآلـےِ پـآرڪ...

 

طـوری ڪﮧ اِنگـآر ڪَسـےِ...

 

دَر نیمـڪَتـ هـآی آخـَر..

 

اِنتـِظـآرَمـ را مـے ڪِشـَد..

 

بــﮧ آטּ جــآ میـرِسـَمـ..

 

بــآیـَد وانـِمـود ڪُنـَمـ ڪﮧ...

 

بـــآز هـَمـ دیـر رِسیـده اَمـ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1391ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

دِلـَمـ رُمـآטּ عـآشـِقـآنـﮧ مــےخـواهـّد

ڪﮧ تـو...

آטּ پـِسـَرَڪِ بـآلا بـُلـَنـدِ سیـنـﮧ سـِپـَرَشـ بــآشــے..

وَ مـَטּ..

دُختـَرَڪے ســَر بـﮧ هـَوا..

ڪﮧ بـآ تـَمـآمـِ سـَر بـﮧ هـَوا بــودَنـَشـ

بــﮧ راه آوَرد..

تـو را وَ دِلـَتــ را.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1391ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

زِندِگیـه مـَن کـامـِلا داره یـِکنـَواختــ|:ــ پیـش  میــره..

رَسمــآ خـَستـه شـ|:ـُدَمـ

خـُدایــآ..

مـَن نیــآز بــه تـَغیــرُتـَحـَوُل دارَمــ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1391ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

دِلتـَنگـَمـ

 

مـِثـل مــآدَربـُزُرگـِ بـے سـَوادی ڪﮧ

 

هـَوای بـَچـﮧاَش را ڪَرده

 

وَلــے

 

بـَلـَد نیسـت

 

شــُمـآره اَشـ را بـِگـیـرَد.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1391ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

 

حرفی نیست...فقط مینویسم رفت ، آن احساسی که تو را دوست میداشت ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1391ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 
مرده شورم را ببرند با این قیافه ی اخمالو و همیشه بی تفاوتم ... با تصمیم های نگرفته ...و این تصمیم های احمقانه ی گرفته ... جای عقل و احساسم قاطی شده .. نمی دانم شاید بیشتر این روزها که توی اتاق حبسم ، از آن حبس های خود خواسته، و هی راه می روم ، بیشتر فکر می کنم که چرا نشد؟ چرا دست به هر چیزی زدم نشد؟ چرا وقتی بچه بودم کسی برایم دعا نکرد که" دست به هر چی می زنی طلا شه "؟ بچگی ... بچگی ... بچگی سگی ... کاش تراویس**** یکی از اسلحه هایش را به من قرض می داد تا گوشه ی مغزم را که  پر از تصویر بچگی هاست منفجر کنم ..کاش کسی بهانه دستم می داد و جرات می کردم داد بزنم ، مثل روزی که لب دریا ، دریا را لگد باران کردم ! دیگر نمی دانم چه می خواهم ... فقط می خواهم پیش بروم به سوی نا معلوم ... نامعلومی ها همیشه جای امید دارد ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1391ساعت 5:20 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 
خَستــــه ام !!

امــــا تَحمـُـــل مـی کُنــم ...

خُــــدایـــا روزِگــــارت بـَــد تـــا کـــرد بــــا " مـَــن و اِحســاسَــمــ " ...!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1391ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 
هر روز بر روی دلم می نویسم


عاشقی تا اطلاع ثانوی ممنوع


یه رویای با تو بودن که می رسم


دیگر بار


دلم می لرزد


تو چه می فهمی


حال و روز کسی را که


دیگر هیچ نگاهی


دلش را نمی لرزاند۰۰۰!
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1391ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

آدم دلتـــنگ

 

حرف حالی اش نمی شود ....

 

لطفاً برایش فلسفه نبافید

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1391ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

دارد پاییز می رسد؛

 

برگم؛

 

پُر از اضطرابِ افتادن ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1391ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط سمیرا | 

یه وقتــــــایی هست که جواب همه نگرانیـــات و دلتنگیات

میشــه یه جمله

که میكوبن تو صورتــــت

"بهم گیر نـــــــده، حوصله ندارم ".......!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1391ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط سمیرا |