آسمون به ماه ميگه : عشق يعني چي؟؟؟ ماه ميگه يعني بودن درآغوش تو ماه ميگه: توبگو عشق يعني چي؟؟؟ آسمون ميگه انتظار ديدن تو
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در شنبه 23 آبان1388 ساعت 7:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
می خوام عاشق بشم اما؛
تب دنیا نمی ذاره
سر راه بهشت من
درخت سیب می کاره........
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در شنبه 23 آبان1388 ساعت 6:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه می کرد
و می گفت:
"تو که سقف قفست شکسته چرا پرواز نمی کنی؟؟؟؟!! "
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در شنبه 23 آبان1388 ساعت 1:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من،
من خودم هستم و ،تنهایی و ، یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزد...

نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در شنبه 23 آبان1388 ساعت 12:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در شنبه 23 آبان1388 ساعت 12:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت: " غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت درون جعبه طلایی.
به حرف خدا گوش کردم. شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه ی طلایی، روز به روز سنگین تر میشد و جعبه ی سیاه روز به روز سبک تر.
از روی کنجکاوی جعبه سیاه رو باز کردم تا علت آن را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون میریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟
خدا گفت : ای بنده ی من! همه ی آنها نزد من، اینجا هستند.پرسیدم : پروردگارا ، چرا این جعبه ها را به من دادی ؟ چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود؟
خدا گفت: ای بنده من! جعبه ی طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی......
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در چهارشنبه 20 آبان1388 ساعت 6:13 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
اگر تغییر نکنی نابود می شوی....................
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در چهارشنبه 20 آبان1388 ساعت 6:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
پرنده نیز عاشق بود
گهی می رفت
گهی می ماند
سپس در اوج تنهایی
گهی آواز غم می خواند
*
از این شاخه به آن شاخه
خودش را جستجو می کرد
و هر گلبرگ خوش رنگی
دلش را زیرورو می کرد
*
نه می خوردو نه می خوابید
نه می پیچید ، نه می تابید
نگاهش خسته بود اما...
به جایی دور می تازید
*
ومن حالا
به پشت پنجره ، تنها
برایش اشک می ریزم
و دستم را
برایش می برم بالا
و می خوانم دعا
*
اما !!
*
پرنده گفت :باید رفت
پرنده رفت
پرنده دور شد حالا
دگر اورا نمی بینم
*
پرنده خوب و صادق بود
پرنده نیز عاشق بود
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در چهارشنبه 20 آبان1388 ساعت 6:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
زندگی را تو بساز ، نه بدان ساز که سازند و پذیری بی حرف ، زندگی یعنی جنگ ، تو بجنگ ، زندگی یعنی عشق ، تو بدان عشق بورز
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در چهارشنبه 6 آبان1388 ساعت 11:53 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
دل آدما به اندازة حرف هاشون بزرگ نیست ولی حرفی که از ته دل باشه میتونه آدمه بزرگی بسازه
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در شنبه 2 آبان1388 ساعت 5:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
![]()
باز سرنوشت و انتهاي آشنايي
باز لحظه هاي غم انگيز جدايي
باز لحظه هاي ناگزير دل بريدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسيدن
پاي دنياي تو موندم ، مثل عاشق هاي عالم
تا منو ببخشي آخر ، تا دلت بسوزه کم کم
مثل آينه رو به رومه ، حس با تو بودن من
دارم از دست تو ميرم ، عاشقي کن ، منو نشکن
منو نشکن
باز سرنوشت و انتهاي آشنايي
باز لحظه هاي غم انگيز جدايي
باز لحظه هاي ناگزير دل بريدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسيدن
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در دوشنبه 27 مهر1388 ساعت 8:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نمينويسم، چون ميدونم نوشتههام رو نميخووني، حرف
نميزنم، چون ميدونم هيچ وقت حرفهامو نميفهمي،از ارزش
چیزی نمیگم ،چون میدونم واست ارزشی ندارم ...نگاهت نميكنم،
چون تو اصلا نگاهمو نميبيني، صدات نميزنم، چون اشكاي من
براي تو بيفايدست، فقط ميخندم، چون تو در هر صورت ميگي
من ديوونم.

نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در پنجشنبه 23 مهر1388 ساعت 1:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
من می روم و تو می مانی
به اميد همه ي باور هايت
با عشق مدارا مي كني و مي گويي...
كسي ديگر مي ايد ........
تو كه مي روي
من مي مانم و من.....
بي مدارا.....بي عشق....
به اميد هيچ كس ديگري
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در سه شنبه 21 مهر1388 ساعت 3:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
براي رسيدن به تو پا پيش گذاشتم
خودم را قسمت كردم
تو را سهم تمام روياهايم كردم
انصاف نبود تو كه ميدانستي
با چه اشتياقي خودم
را قسمت ميكنم
پس چرا ...
زود تر از تكه تكه شدنم
جوابم نكردي !
براي خداحافظ خيلي دير بود
خــــــــیلی دیـــــــــر بــــــود... !
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در دوشنبه 20 مهر1388 ساعت 4:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
خدایا از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار.
نگاهی،
یادی،
تصویری،
خاطره ای...
برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد روزی چقدر عاشق بودیم!!
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در دوشنبه 20 مهر1388 ساعت 4:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
زندگی حکمت اوست زندگی دفتری از خاطره هاست چند برگی راتوورق خواهی زد مابقی را قسمت ................
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در یکشنبه 19 مهر1388 ساعت 2:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونمو دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بیخوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشقو امید
همیشه محتاجه به نور خورشید
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در شنبه 18 مهر1388 ساعت 7:24 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
نه که نومیدم....!!!!نه ....!!!!!!!!!
فقط اندازه ی یک چلچله تنها ماندم
و ......
کمی دلگیرم !
از خودم ....
از سکوتی که به ناچار بدان مجبورم....
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در سه شنبه 14 مهر1388 ساعت 12:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نه اين كه حال خوشش بي خبر ز حال من است،
به من نياز ندارد، همين ملال من است
شب غريبي و كابوس بي تو ماندن من ،
خيال راحت يارم چه بي خيال من است ...
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در پنجشنبه 19 شهریور1388 ساعت 6:44 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
من نه عاشق هستم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من،
من خودم هستم
و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزد...!
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در پنجشنبه 19 شهریور1388 ساعت 6:42 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دل من تـنها بـود ، دل من هرزه نـبـود ... دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا . به کجا ؟!
معـلـوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری
که تو هر روز آن را به کناری بزنی ... دل من ساکن دیوار و دری ، که تو هر روز از آن
میگـذری . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغـچه بـود که تو هر روز به آن
می نگری راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در دوشنبه 2 شهریور1388 ساعت 10:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
عادت نکن به فراموشی!
به ساده گذشتن!
عادت نکن به نور!
به دل بریدن!رفتن رفتن!
عادت نکن به عشق!
عادت نکن به من!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در شنبه 31 مرداد1388 ساعت 11:56 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
من برای شنیدن تو،همیشه بیدار بوده ام و تو برای درد دل، همیشه خواب!
شاید بهمین خاطر است که تو همیشه تنهایی و من دست و پا بسته.
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در پنجشنبه 29 مرداد1388 ساعت 9:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
وقتی سکوت می کنم، نه اینکه حرف های تو بی ارزش است.
می دانم با هیچ کلامی بخشیده نخواهم شد!
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در پنجشنبه 29 مرداد1388 ساعت 9:32 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم
بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم
با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد
شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم
ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد
منکه ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم
ای خدا غصه نخور باز همین می مانم
من زمین خورده این ضربه کاری نشدم
هرکسی خواست تو رااز من جدا سازد دید
هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در پنجشنبه 29 مرداد1388 ساعت 9:31 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
می خواستم بهت بگم/چقد پریشونم
دیدم خود خواهیه/دیدم نمی تونم
تحمل میکنم بی تو/به هر سختی
به شرطی که بدونم /شاد و خوشبختی
به شرطی بشنوم/دنیات آرومه
که دوستش داری/از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من / یه دیوونه
که بیشتر از خودم قدرت /رو میدونه
چیکار کردی که با قلبم
به خاطر تو بی رحمم
تو می خندی ..چه شیرینه...
گذشتن!
تازه می فهمم...
"تو رو می خوام" تموم زندگیم اینه
"دارم میرم" ته دیوونگی م اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی... همین بسه برای من
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در پنجشنبه 29 مرداد1388 ساعت 9:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آره من اونم که گفتم واسه چشم تو دیوونم ، آره من قولی بهت دادم که تا تهش بمونم ، تو ولی این
روزا سرد شده نگاهت ، راهزنا زدن به راهت ، اما من چی ؟ من فقط یکم شکستم ، خوب نگام
بکن ، می بینی ؟ من هنوز همون دیوونم !
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در دوشنبه 26 مرداد1388 ساعت 7:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
تودیوونه رفتی یه شب بی نشونه
توخواستی که قلبم پریشون بمونه
واست گریه من دیگه بی امونه
دل از درد عشقت یه دریای خونه
میخوام باتو باشم هنوز عاشقونه
ولی نازنینم چگونه چگونه ؟
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در شنبه 24 مرداد1388 ساعت 1:28 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
هرگز به پايان نمي انديشيدم
چرا که مي دانستم بي تو
در انتهاي راه خبري نخواهد بود
من فقط از پايان تو مي ترسيدم
پايان تو سر آغاز مرگ تدريجي من بود
و بستن دفتر شعرش براي هميشه
حال از تو مي خواهم
آغاز کني ابتدا را
چون همان لحظه اي که تو را در زير باران ديدم
به پايان راه نينديشيدم
حال مي خواهم آغاز کني .همان عشق را آغاز کني
همان پرواز را آغاز کني
از لحظه شروع لحظه يسلام و درود
از لحظه ي تلاقي دو نگاه در زير باران شروع کني
و چون من به پايان راه نينديشي
که انديشيدن به پايان راه
شور پرواز بي پروا را در ما خواهد کشت .
نوشته شده توسط سمیرا دیووونه ی دیووووونگی در شنبه 17 مرداد1388 ساعت 1:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

چقدر دیوونگی دارم
تمام قلبم اشوبه
توارومی نمی دونی
چقدردیونگی خوبه
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY