زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود، نه اشتباه می‌کنم، مثل یک کنده هیزم تر است که گوشه دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و ذغال شده، ولی نه سوخته‌است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.

بوف کور

نوشته شده توسط سمیرا در چهارشنبه 6 اسفند1393 |
من همیشه گمان میکردم که خاموشی بهترین چیزهاست .گمان میکردم که بهتر است آدم مثل بوتیمار کنار دریا بال و پر خود را بگستراند وتنها بنشیند.ولی حالا دیگر دست خودم نیست چون آنچه نباید بشود شد...حالا میخواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه انگور در دستم بفشارم و عصاره آنرا.نه. شراب آنرا قطره قطره در گلوی خشک سایه ام مثل آب تربت بچکانم !

بوف كور

نوشته شده توسط سمیرا در چهارشنبه 6 اسفند1393 |
 
جایی که معیار پرنده
طعم کباب اوست
پرواز نقش لعاب است
بر کاسه های خورش!

علیرضا روشن

نوشته شده توسط سمیرا در چهارشنبه 6 اسفند1393 |
بگذار به ضرب شمشیر یک دلاور از پا درآیم، پولاد در قلب و لبخند بر لب. زمانی چنین گفته بودم، ولی تقدیر چه بازی ها که ندارد، میدان جنگ من فاضلاب گند خیابان بود و خصم من یک گاری با باری هیزم. بسیار منطقی است، من همه چیزم را از دست داده ام، حتی مردنم را…

نوشته شده توسط سمیرا در چهارشنبه 6 اسفند1393 |
در من اقیانوسی است بس عمیق از عشق ورزی...
شب هنگام، معلق در لحظه های تاریکم با فکر به فرداها غرقش می شوم!
من اسیر موج های تند زندگی، هر روز در اقیانوسم غرق تر می شوم، روزمرگی مثل گردابی به جان دقایقم افتاده است؛
نه آغازی دیده ام... نه پایانی می بینم... اما انتها را حس می کنم!
نمی دانم... شاید من تمام شده ام! شاید هم تازه شروع شدم و چه سخت می توان بیان کرد آغازی را که تمامت کرد!
تمام می شوی آغازی را... و آغاز می کنی تمامی را و نخواهی دانست که چرا این شروع دوباره را می جویی؟!
این روزها، روزهای خوبی نیست!
دلم می خواهد دور باشم، کجا را نمی دانم
فقط دور باشم... دور و تنها...
که تنهایی ها فقط سهم خودم باشد!
همیشه اینجور مواقع می جنگیدم حالا اما فکر می کنم این جنگیدن عبث؛ حتی پاک کردن صورت مسئله هم راه حل خوبی نیست برایم!
حس می کنم در عذابم، زمان علیه من قدم بر می دارد!
روزها علیه من روشن می شوند و شب ها علیه من تاریک!
من هم که شده ام مهره ی خنثی!
آخر با دست خالی که نمی شود جنگید! می شود؟!
دستم خالی ست، آشوبم! حال و روزم به مویی بسته است!
فاصله ی اشک و لبخندم به قدر پلک زدنی شده، انگار که افتاده ام توی سراشیبی و دارم با کلّه به استقبال دره می روم!
تاریکی نزدیک شده... خیلی نزدیک!
ته دره چه انتظارم را می کشد؟!
می ترسم... حالم خوش نیست... اصلا نیست!
این روزها مرا یاد قدیم تر ها می اندازد؛ آن وقت ها که نیمه شب ها از خواب می پریدم
آن وقت ها که صدای باران را از پنجره ی اتاقم می شنیدم
آنوقت ها که دلخوشی هایم هر چند کوچک، اما بودند!
آن وقت ها هنوز عاشقی را فراموش نکرده بودم
یادش به خیر...
هر ماه دو تا کتاب می خریدم و در اسرع وقت و با ولع تمام، می خواندمشان!
آن وقت ها زندگی با حالا خیلی فرق داشت
احساساتم برق می زد
زیاد خسته می شدم اما همیشه سبک بودم... آزاد... پر شور...
حالا اما احساس پیری می کنم!
انگار سال ها جان کنده باشم... سنگینم...
انگار همه ی این روزها، خروارها غم روی دوشم جا به جا کرده ام؛
نمی دانم...!

نوشته شده توسط سمیرا در چهارشنبه 6 اسفند1393 |
چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه اش قد یک دنیا میشه
میره یک گوشه پنهون میشینه
اونجا رو مثل یه زندون میبینه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه
یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
می گن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما زشته ، دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب میزنه
اشک این ابرا زیاده
ولی دریا نمیشه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه 27 بهمن1393 |


پشت اين پنجره ها دل مي گيره 
غم و غصه دلو تو ميدوني
وقتي از بخت خودم حرف ميزنم
چشام اشک بارون ميشه تو ميدوني
عمريه غم تو دلم زندونيه 
دل من زندون داره تو ميدوني
هر چي بهش ميگم تو آزادي ديگه
ميگه من دوست دارم تو ميدوني
مي خوام امشب با خدام شکوه کنم
شکوه هاي دلمو تو ميدوني
بگم اي خدا چرا بختم سياس
چرا بخت من سياس تو ميدوني
پنجره بسته ميشه شب ميرسه
چشام آروم نداره تو ميدوني
اگه امشب بکذره فردا ميشه
مگه فردا چي ميشه تو ميدوني
عمريه غم تو دلم زندونيه 
دل من زندون داره تو ميدوني
هر چي بهش ميکم تو آزادي ديگه
ميگه من دوست دارم تو ميدوني

 

 

نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه 27 بهمن1393 |
راستش را بخواهید من از تکرار چندباره ی حرف های توی دلم ، خسته شده ام . از نشستن و نگاه کردن و نگاه کردن خسته شده ام . شده ام از آن دسته آدم هایی که بعضی روز ها برحسب اتفاق لبخند می زنند . شده ام یک آدم غمگین تر که حاضر است تا لوفت هانزا راه برود تا گریه هایش تمام شوند . بعد برگردد خانه ، مسواک بزند و بخوابد ...... 

نوشته شده توسط سمیرا در پنجشنبه 23 بهمن1393 |
همیشه دلم می خواست آدم های غصه دار را بغل کنم . کنارشان بنشینم و در مورد تعریف نا مفهوم غم با آن ها صحبت کنم . همیشه فکر می کردم آدم های غمگین برای خودشان یک سیاهچاله ی نسبتا کوچک دارند و اصلا هم برایشان قابل قبول نیست که بر پایه ی نظریه ی کوانتومی ، سیاهچاله ها یکسره سیاه نیستند . دلم میخواهد ، یک آدم غصه دار را هم بغل کنم . کنارش بنشینم ، خوب توی چشم هاش نگاه کنم و بابت اینکه متاسفانه من هم غمگینم و کاری از دستم ساخته نیست ، از چشم هایش عذرخواهی کنم . شاید حتی مجبور باشم تند تند چشم هایم را باز و بسته کنم تا اشک هایم را از هر اقدام احتمالی ، منصرف کنم . دلم میخواهد وسط یک راهروی طولانی ، رو به روی آن آدم غصه دار بایستم و یک روبان نه چندان بلند را از توی جیبم بیرون بیاورم ، دور دست هایش ببندم  ، بعد راهم را کج کنم و سریع به سیاهچاله ام برگردم . و حتی برایش نگویم که این روبان را هرگز از دستت جدا نکن ، تا شاید روزی ، میان این همه آدم و سیاهچاله هایشان ، بتوانم دوباره پیدایت کنم .

نوشته شده توسط سمیرا در سه شنبه 14 بهمن1393 |
برای چه باید می‌‌گریستم ؟برای از دست دادن یک زندگی‌ که هرگز نداشتم؟برای ترکِ مردی که نه دوستم داشت نه دوست داشتنِ مرا می‌‌فهمید ؟یا برای آرزو‌هایی‌ که سالیانِ قبل به عشقِ رسیدن به او زیر پا گذاشته بودم، بی‌ آنکه به عشقی‌ رسیده باشم؟در حقیقت، باید می‌‌خندیدم. باید از اعماقِ قلبم خوشحالم می‌بودم و شادی می‌‌کردم. ولی‌ زخم‌های مکرّر، آنچنان مرا دچارِ بی‌ وزنی کرده بود که مانند گمشده‌ای در بیابانی مه‌ گرفته، بی‌ اختیار، به خیالِ سردِ مرگ چنگ می‌‌زدم و در سوگِ خودم می‌‌گریستم.می‌ گریستم در سوگِ زنی‌ که لاینقطع آفتاب را دوست داشت، و بهار را دوست داشت، و شکوفه را و باران را و مردی که عطرِ بهار و باران و شکوفه داشت. مردی که در دشتِ بیکرانِ بازوانش، عشق را و آفتاب را دریغ می‌‌کرد.ما، عاشقانی بودیم که راهِ دیگری را جز راهِ عشق رفته بودیم و هیچ کدامِ ما نمی‌دانست، کجا، در کدامین لحظه، کدام دستِ بی‌ رحم، قلب‌های ما را به سلاخی برده بود.گم شده بودم. گم شده بود. گم شده بودیم ..

نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه 13 بهمن1393 |
دلم برای خودم می سوزد...وقتی کسی خندهایش را با من قسمت نمیکند..........

نوشته شده توسط سمیرا در یکشنبه 5 بهمن1393 |
باور کن 
آنقدر ها هم سخت نیست
فهمیدن اینکه
بعضی ها می آیند که 
نماننــد نباشند نبیـننـد
و تــو
اگر تمامی ِدنیا را هم حتی به پایشان بریزی
آنها تمامی ِبهانه های دنیا را جمع می کنند
تا از بین آنها بهانه ای پیدا کنند
که بــــروند 
دور شـــوند
که نـــمانند اصلا 
پس به دلت بسپار 
وقتی از خستگی هایِ روزگار
پناه بردی به هر کسی
لااقل خوب فکر کن ببین
از سر علاقه آمده ، یا از سر ِ ... !!!
تا دنیایت پر نشود 
از دوست داشتن هایِ پر بغض
که دمار از روزگارت درآورد !

نوشته شده توسط سمیرا در شنبه 4 بهمن1393 |
ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﭘﺲِ ﻳﻚ ﺍﺗﻔﺎﻕ؛ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﻲ ﺷﻮﻱ!ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﺣﺎﻟﺖ ﺳﻨﮕﻴﻦ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﮔﻴﺞ ﻣﻲ ﺷﻮﻱ..ﻫﺮﻟﺤﻈﻪ ﮔﻤﺎﻥ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ﺩﻧﻴﺎ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻭﺳﻂ ﺳﺮﺕﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ ﭼﺸﻤﻬﺎﻳﺖ ﺗﺐ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ؛ ﻣﻲ ﺳﻮﺯﺩ ﻭﻟﻲ ﺣﺎﻟﺖ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻪ ﺳﻨﮕﻴﻨﻲِ ﺩﻳﺮﻭﺯ ﻧﻴﺴﺖ ﺭﻭﺯ ﺳﻮﻡ ﺍﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺭﻭﺯ ﺳﻮﻡ ﻛﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﻪ ﻧﻴﻤﻪ ﻣﻲ ﺭﺳﺪ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﺮﻣﻲ ﺩﺍﺭﻱ ﻣﻲ ﺭﻭﻱ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﻱ ﻭ ﻣﻲ ﺑﺎﺭﻱ ﻭ ﻣﻲ ﺑﺎﺭﻱ ﻭ ﻣﻲ ﺑﺎﺭﻱ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﻭﺭﻱ ﻫﺎﻳﺖﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺗﻤﺎﻡ ﺭﻭﻳﺎﻫﺎﻳﺖ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺍﺳﺘﻦ ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻧﺸﺪﺣﺮﻑ ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﻧﺸﺪ ﻭ ﺩﻟﻲ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﺸﺪ ﻣﻲ ﺑﺎﺭﻱ ﻭ ﻣﻲ ﺑﺎﺭﻱ ﻭ ﻣﻲﺑﺎﺭﻱﻭ ﺑﻌﺪ اﺯ ﭘﺲِ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺷﻚ ﻫﺎﻳﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﻲ ﺷﻮﻱ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﮔﺎﻫﻲ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻫﺎ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﻲ ﺍﻓﺘﺪ ﻭﺳﻂ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﻭﺭﻱ ﻫﺎﻳﺖ ﮔﺎﻫﻲ ﺧﺪﺍ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺩﻟﺶ ﺑﻪ ﺣﺎﻝِ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﻱِ ﺳﺎﺩﻩ ﻱ ﻣﺎ ﻣﻲ ﺳﻮﺯﺩ ﻛﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻛﻨﺎﺭﻡ ﺍﻥ ﻣﻲ ﺍﻳﺴﺘﺪ دﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺩﺭﺍﺯ ﻣﻲ ﻛﻨﺪو ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﻲ ﻛﻨﺪﺑﺎ ﻳﻚ ﺯﺧﻢ ﻛﻪ ﻳﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﮔﺎﻫﻲ ﺳﺎﺩﮔﻲﺩﺭﻣﺎﻧﺪﮔﯽ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩ....دانتیسم

نوشته شده توسط سمیرا در شنبه 4 بهمن1393 |
فکر کردم بازم دارم کابوس میبینم منتظر بودم کسی صدام بزنه دوباره کابوس دیدی بیدار شو...اما گوشی دستم بود بیدار بودم هر چند نزدیک صبح بود گوشی چشام رگه هایی از خون بود...بیشتر از بارها و بارها پیاماهشو خوندم تحقیرم کرد و دوست نداشتنش رو توجیه کرد و دنیا رو سرم چرخید اونهمه باهم بودن خاطره حرف حدیث حالا چی میشه...کاش میتونستم بگم  بگم تکلیف دلم احساس غرور چی میشه کاش میگفتم تو که می بری و میدوزی واسه خودت میدونستی نمیشه پس چرا منو دلبسته خودت کردی..کاش میگفتی دوستت ندارم زودتر ازینا نه  بعد این همه سال  فقط به عنوان یه نیاز لحظه ای نگاه کنی... بودنت و دوست نداشتنت بدترین تحقیر عمرم بود.....

نوشته شده توسط سمیرا در شنبه 4 بهمن1393 |
حس امشبم مثه همون لازانیایی بووود که ظاهرش خوشمزه اما داغووووووووون بوووود.......داغووونم...دیدمش 15 مین شایدم بیشتر تو ماشینش داشت با تلفن حرف میزد اولش فک کردم یه سایه اس اما دیدم خودشه..کاش نمیدیدم....حالمو داغون کرد بدتر اینه یه لحظه خاستم بهش اس بدم که با کی می حرفید یادم افتاد به من ربطی نداره........... حالم خرابه.....

نوشته شده توسط سمیرا در چهارشنبه 1 بهمن1393 |
هیچکس نمی‌‌گوید
اگر شب را از آدم بگیرند
و تاریکی‌ را
و غرورِ درب‌های بسته را
و حجبِ سنگینِ پرده ها
و اگر بغضِ سنگین قرن را
و معجزه ی سکوت را
و عظمتِ بی‌ انتهایِ تنهایی را از آدم بگیرند
دستِ درد‌های هزارساله ی خودمان را بگیریم ، به کدام جهنمی ببریم ؟

نیکی‌ فیروزکوهی

( قطعه‌ای از یک شعرِ طولانی)

نوشته شده توسط سمیرا در یکشنبه 28 دی1393 |
اما برای یک «زن ‌خانه‌دار» شدن هیچ‌وقت تلاش نمی‌کنم، حتی اگر لازم باشد می‌جنگم.

اما بدم نمی‌آمد که تمام روز را توی خانه می‌ماندم. لباس‌های تمیز را با بوی خوش نرم‌کننده روی بند پهن می‌کردم یا نگران این می‌شدم که در هوای برفی یا بارانی چقدر طول می‌کشد تا لباس‌ها خشک شوند؟ بعد برای پختن غذاهای مختلف برنامه‌ریزی می‌کردم؛ و برای داشتن بچه‌های زیاد با اسم‌های خوب و شادی‌آور.

دوست داشتم یک زن خانه‌دار بودم که گوشه‌ای از پذیرایی بزرگ خانه‌ام را، همان‌جایی که می‌بایست یک پنجره‌ی سرتاسری با پرده‌های توری نازک و یک میز خیلی بزرگ داشته باشد، انتخاب کنم برای نشستن و ساعت‌ها نوشتن. ساعت‌ها نوشتن از این که زندگی‌ام را دوست دارم. همسرم را دوست دارم. بچه‌هایم را و موجود توی شکمم را دوست دارم.

اما هرگز، هرگز، هرگز برای یک زن خانه‌دار شدن تلاش نخواهم کرد. چون همان‌قدر که از بودن در خانه لذت می‌برم نیازمند دنیای وحشی بیرون‌ام؛ جایی که خیلی چیزها را در آن یاد می‌گیرم، و بیشتر از همه جنگیدن را!

 

نوشته شده توسط سمیرا در یکشنبه 28 دی1393 |
بعد مدتها دلم خاست بیامو بنویسم ..با تردید پسورد رو وارد کردم فک میکردم باز نشه....تنها کاری که تو دنیا اروومم میکنه نوشتنه حتا بدون اینکه کسی بخوونه....

نوشته شده توسط سمیرا در یکشنبه 28 دی1393 |
 
من اگر در آسمان قلبت ستاره ای نباشم، اَبر هم نخواهم بود که یا ببارم یا جلوی درخشش ستاره های دیگر را بگیرم!... آسمانت پُر ستاره...!!

نوشته شده توسط سمیرا در جمعه 31 مرداد1393 |
 
روزای رفته شمردن نداره.......
 
نوشته شده توسط سمیرا در جمعه 31 مرداد1393 |
 

گاهی دلت میخواهد چمدانت را ببندی و به یک سفر بروی

به یک جای دور،فرقی نمی کند کجا باشد، جایی که کسی تو را نشناسد

و بعد

چمدانت را باز کنی

و از اول شروع کنی همه چیز را......

نوشته شده توسط سمیرا در شنبه 4 آبان1392 |
بعضی دردها را نمی شود نوشت، بعضی درد ها را نمی شود گفت، هرگز، هیچ کجا و با هیچکس، چه تلخ ست و چه غریب وقتی نمی دانی کجایی، چه باید بکنی، باید بروی؟ یا بایستی یا برگردی؟ که اینهمه روز را درست رفته ای؟ چه در انتظار توست؟ دل خودت را دریابی یا دل دیگران را؟ نمی دانی حسرت عمر رفته را بخوری؟ یا افسوس روزهای نیامده را.. نمی دانی قدم هایت را بشماری یا سربه هوا بروی؟ سخت بگیری به خودت یا سرخوش باشی با دلت!!منتظر بمانی یا دل برداری از همه تعلقاتت!! بعضی دردها را نه می شود گفت، نه می شود کشید و نه می شود نواخت، دل خانه می خواهد، صاحبخانه می خواهد، دل آواره ی بلاتکلیف نباید... دلم سنگین شده است، شاید به مثابه یک کیسه سیمان بدبار، دلم بر بدنم سنگینی می کند، باید سبک کنم خودم را، باید از شر این دل، دل بلاتکلیفِ آواره خلاص شوم، نه فروش فوق العاده ای در کار نیست، باید معدوم شود، باید سینه ام از هر چه ندانستن و انتظار بی فرجام است تهی شود، یک جلاد می خواهم، یک جلاد حرفه ای، که بیاید بشکافد این سینه را، بردارد این دل را، سبک کند مرا، شاید پرواز بیاموزم یا حتا شنا کردن در آبهای آزاد را، که بروم، بی چمدان، بی سنگینی، بی کلید، بی آدرس، بی بازگشت...

نوشته شده توسط سمیرا در شنبه 4 آبان1392 |
 

روزهای من میگذرد ، سردتر از سرمای این روزهای پاییز 

من از یخ زدن میترسم 

من از یخ زدن این همه احساس میترسم

من میترسم

من از هجوم این همه سرما میترسم

من از مرگ عاطفه میترسم

من از سرمای زمستانی که در راه است میترسم

میترسم

بخدا میترسم بهار بیاید و من مرده باشم.....

نوشته شده توسط سمیرا در شنبه 4 آبان1392 |
 
دلم می‌خواد یه مدتی همین‌جور بی‌خیال، برای خودم زندگی کنم. فقط برای خودم - حتی به خودم هم فکر نکنم - همین جور بی‌فکر. بدون این‌که منتظر چیزی باشم ،یا منتظر کسی....!

نوشته شده توسط سمیرا در یکشنبه 24 شهریور1392 |

وقتي از دوست داشتن كسی مطمئن نيستي حق نداری

دستاشو بگيري كه به دستات عادتش بدی ...

وقتي كسي رو سهم خودت نميدوني حق نداری

پيچ و تاب بدنش رو زير و رو كنی ...

وقتي موندنی نيستي حق نداری

از آينده های خوش باهاش حرف بزنی و براش رويا بسازی...

وقتی دلت به بودنش شك داره حق نداری

بهش بگی عشقم...

وقتي هميشه دنبال يه حرفی،بحثی،سندی،

بهانه ای كه تركش كنی

حق نداری ادعای دوست داشتن كنی...

وقتي به اعتماد كسي تكيه گاه شدی ... حق نداری

زمينش بزنی ...

اگه همه اين كارو كردي فارغ از جنسييتت مـــــردی...

عشق،دوست داشتن...

گرفتن دستی كه نه گير ديروز باشه نه توی غصه فردا...

تمام تلاشش بخشيدن

خوشي های امروز به تو باشه و ساختن بهتر فردا...

نوشته شده توسط سمیرا در یکشنبه 24 شهریور1392 |
 
دوس دارم 
اگه یه روزی بچه داشته باشم
بزرگ که شد
بهش بگم
برو با دلت زندگی کن
ما که زندگی‌مون دست عقلمون بودشدیم این
بیرونمون بقیه رو کشت تومون خودمون رو
نفهمیدیم بیس سالگیُ سی سالگی چی شد
تو بروهر چی عشقت کشیدهمون کارو بکن فکر فردات هم نباش
پشت سرت راه میفتم هر گندی زدیخودم برات جمعش می‌کنم
هر خرابکاری هم که کردی پشتتم.....!

نوشته شده توسط سمیرا در شنبه 11 آذر1391 |
 
اگر تو بخواهی دور می ایستم ...


 و می نگرم تکان دادن دستهایت را  ...


 و چقدر من محتاجم به آغوشت هنوز !!!!

نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه 1 آبان1391 |
 
گاهی جراً ت نمیکنم پشت سرم را نگاه کنم


 

 که ببینم ...... جام خالیه یا نه !؟؟؟

 

 می خندم ! دیگرتب هم ندارم


 

 داغ هم نیستم سرد شده ام سرد سرد


 

 می ترسم شاید دق کرده ام کسی چه می داند ...

نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه 1 آبان1391 |
 
آنکه دوستم داشت؛


 آدم با گذشتی بود؛


 حــتـــی از مـــن هــــم گــــذشــــت ...!

نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه 1 آبان1391 |
 
کسی چه میداند امروز چند بار فرو ریختم ...


 از دیدن کسی که ...


 تنها لباسش شبیه "تـــــو" بود !!!

نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه 1 آبان1391 |
 
مطالب قدیمی‌تر